![]() |
![]() |
|
| زندگی سراسر عشق ورزی است |
|
خدایا می دانم که بس گناهکارم و بس خجل از روی تو چون تو نعمتهایت را بر من فرو آوردی و من ناشکری به درگاهت.
خدایا چشم دلم را بگشا تا در ذره ذره عالم تو را ببینم و لحظه ای مرا بخویش وامگذار چون نمی دانم چه خواهم کرد و این نفس همواره انسان را به ستمکاری و ظلم فرمان می دهد. خدایا رحم را در دلم بگذار و از شقاوت دورم کن. خدایا مرا در طلبت پایدار کن و صبری عطا کن تا به تو رسم. خدایا عاشق خودت گردانم چون هیچ عشقی لذت بخش تر از عشق تو نیست. گر ترا از غیب چشمی باز شد با تو ذرات جهان همراز شد نطق خاک و نطق آب و نطق گل هست محسوس هواس اهل دل هر جمادی با تو میگوید سخن کو ترا آن گوش و چشم ای بوالحسن گر نبودی واقف از حق جان باد فرق کی کردی میان قوم عاد جمله ی ذرات عالم در نهان با تو میگویند روزان و شبان ما سمیعیم و بصیر و باهوشیم با شما نامحرمان ما خاموشیم از جمادی سوی جان جان شوید غلغل اجزای عالم بشنوید فاش تسبیح جمادات آیدت وسوسه ی تاویلها بزدایدت چون ندارد جان تو قندیلها بهر بینش کرده ای تاویلها چه کنم گر به تو نرسم؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم تیر 1384ساعت 19:33 توسط کلئوپاترا فيليپ |
|
|
تولدی دیگر را منتظرم.
شاید این تولد پنجره ای به سمت خورشید باشد. تولدی دیگر را منتظرم. تا با جهانی نو آشنا شوم. خسته از تکرار خویشم خسته از تکرار غمها خسته از دیدن و دیدن خسته از رفتن و رفتن تا کجا تا بی نهایت نهایت عروج انسان مرا تولدی دیگر باید تا رسم به آشیانم تا رسم به خویشتن خویش توبه کرده بودم که دیگر نوشته های در قالب شعر نگویم ولی... چه کنم با دل خویش آه آه از دل من که از او نیست به جز خون جگر حاصل من هزاران سال پیش که من جوان بودم یک جوان احساساتی هم می نوشتم و هم تقریبا شعرگونه می سرودم ولی نوشته هایم را همیشه پنهان می کردم که کسی نخواند تا از قضای روزگار ناجوانمردی پیدا شد و دفتر من را جولانگاه اراجیف خویش قرار داد و آنچنان ناگهان همانند بمب اتم منفجر شدم که تمام دفترهایم را سوزاندم. وقتی که می سوختند خدا را شاهد می گیرم که قلبم سوخت و خاکستر شد و دیگر پشت دستم و داغ کردم که گرد این حرفها نگردم تا چند ماه پیش که یک باره اختیار از دست دادم و دوباره شروع به اینکار کردم ولی خیلی سخت است چون نه حالی مانده و نه احساسی.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 10:46 توسط کلئوپاترا فيليپ |
|
|
من از شبها می آم از شهر غربت نشسته رو تنم آوار غربت
هنوز من به شب عادت نکردم دارم دنبال روشنی میگردم من من یادآور پاهای خسته من من یادآور دستها بسته مصبیت نامه قلبهای زخمی صدای گریه تو دل شکسته ببین اینجا ببین اینجا اسیرم بمون پیشم نذار تنها بمیرم من از آوار تنهایی می ترسم بذار دستاتو تو دستام بگیرم خیلی دلتنگم از غم دیدن و نتوان سخن گفتن. هر چند که نذر سکوت کرده بودم ولی علیرغم میلم مجبور شدم بشکنم. بقول داریوش عزیز که میگوید: کاشکی هوشیاری نصیبم نمی شد باعث رنج و فریبم نمی شد آخه هوشیاری غم بزرگیه کاشکی هوشیاری نصیبم نمی شد ترانه بالایی از شاهرخ عزیزم می باشد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 18:44 توسط کلئوپاترا فيليپ |
|
|
یکی از دانشمندان بنی اسرائیل در دعایش می گفت: پروردگارا چه اندازه گناه ورزیدم و پادافراهم ندادی!
پروردگار به پیامبر هم عصرش وحی کرد که: بنده ی مرا بگوی چه اندازه پادافراهت دادم و ندانستی. مگر نه این که شیرینی مناجاتمرا از تو بستدم؟! ********* ********* ************ از مولانا نقل است: هله نومید نباشی که ترا یار براند گرت امروز براند نه که فردات بخواند در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا که پس از صبر ترا او به سر صدر نشاند وگر او بر تو ببندد همه درها و گذرها ره پنهان بگشاید که کس آن راه نداند نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد نهلد کشته ی خود را کشد آن گاه کشاند چو دم میش نماند زدم خود کندش پر تو ببین کاین دم سبحان بکجاهات رساند به مثل گفته ام این را و اگر نه کرم او نکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند هله خاموش که شمس الحق تبریز از این می همگان را بچشاند بچشاند بچشاند
***** ************** ***** از شیخ بهائی منقول است: نیک ترین خادم کسی است که رازدار - بی آزار - کم خرج - پرکار - کم حرف - شاکر نعمت - شیرین زبان - زود فهم - چشم پاک و خالی از اسراف بود.
******** *** ************ حال نمی دانم چه کنم عقلی که فرمان به سکوت می دهد و دل که فرمان به فریاد. عشق را هر چند که خواهم در کشم سینه ام گوید که من تنگ آمدم فریاد کن
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 14:54 توسط کلئوپاترا فيليپ |
|
|
واقعا سفر کردن خیلی خوب است ولی نمی دانم چرا هنگام سفر روز قبلش من از همه چیز متنفر می شوم. شاید علتش دوری از جایی که به آن خو گرفته ام باشد ولی در هر حال حس خیلی بدی است. وقتی سفر شروع میشود حالت کسی را که در هوا معلق است و نمی داند با سر به زمین می خورد یا با پا بر زمین می رسد را دارم و به خاطر همین مطلب دچار سردردهای شدیدی می شوم که تا موقع برگشت همراه من است و از آنجایی که عادت به قرص و دارو ندارم حاضرم درد را بکشم ولی قرص نخورم. (اینهم یکی از عادات عجیب و غریب کلئوپاتراست). در هر حال وقتی سفر به انتهای آن می رسد تازه خوشحال می شوم که دارم بر میگردم و کم کم سردردم کاهش پیدا می کند. در این سفری که رفته بودم به نکات تازه ای برخورد کردم یکی از آنها این بود که اجدادم را شناختم و فهمیدم کی هستم!!!!!!!!!! واقعا از آن طایفه های یاغی هستم. همیشه فکر می کردم این روحیه ستیزگری را از چه شخصی به ارث بردم و همچنین برای کل فامیل علامت سوال بزرگی بود که من به چه شخصی رفتم با این خلقیات عجیب و غریب!!! در میان قبرستان می گشتم خاک و بوته های خار نیمی از قبور را پوشانده بودند و سنگها شکسته و نیمه ویران اثری از ساکنین آنجا وجود نداشت انگار هزاران سال است از آن دیار کوچیده اند. وقتی نگاه می کردم به کسانی که هم خون من بودند و آنجا سالیان سال است که خوابیده اند یک حس غریب و یک حس ناآشنا بهم دست داد بخودم میگفتم اگر صدسال از مرگم بگذرد آیا کسی که وابسته خونی من است به دیدن قبرم می آید یا نه؟ ولی مطمئنم که اینچنین نخواهد شد چون گفتم که مرا کجا دفن کنند که از شهرم خیلی دور است. در هر حال پدر برزگم کسی که وقتی رفتن بسر خاکش هنوز متاثرم می سازد. درگذشته است در جوانی 36ساله. بعد پدرش که 80 سال پیش مرده بود و ... تا جدی که نزدیک به 230 سال از مرگش می گذشت. جالبه. خوش خوابیده اند. خیلی بامزه است همه را به اسم پدر می شناسند ولی پدر و خانواده مرا به نام من می شناسند. بس که شهره خاص و عام هستم به خاطر خلقیات عجیب و غریبم. ولی خودمانیم عجب جد جالبی دارم. دوستش دارم. ولی حیف که شجره نامه خانوادگی بعلت غفلت فامیل از بین رفته است. حیف نمی دانم شاید زیاد ربطی نداشته باشد ولی شعر زیر به نظرم آمد: از شیخ اجل سعدی: گوش تواند که همه عمر وی نشنود آواز دف و چنگ و نی دیده شکیبد ز تماشای باغ بی گل و نسرین بسر آرد دماغ گر نبود بالش آگنده پر خواب توان کرد حجر زیر سر ور نبود دلبر همخوابه اش دست توان کرد در آغوش خویش وین شکم بی هنر پیچ پیچ صبر ندارد که بسازد به هیچ و حضرت شیخ بهائی در جواب شیخ اجل سعدی می فرمایند: گر نبود خنگ مطلا لگام زد بتوان بر قدم خویش گام ور نبود مشربه از زر ناب با دو کف دست توان خورد آب ور نبود بر سر خوان آن و این هم بتوان ساخت بنان جوین ور نبود جامه اطلس ترا دلق کهن ساتر تن بس ترا شانه ی عاج ار نبود بهر ریش شانه توان کرد بانگشت خویش جمله که بینی همه دارد عوض وز عوض گشته میسر غرض آنچه ندارد عوض ای هوشیار عمر عزیز است غنیمت شمار |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 13:29 توسط کلئوپاترا فيليپ |
|
|
یکی از بازرگانان نیشابور کنیزک خود را به شیخ ابو عثمان حمیری سپرد. روزی شیخ را نگاه بدو افتاد و دل بدو باخت و شیفته ی او شد. حال خود به مراد خویش ابو حفض حداد نوشت. وی در پاسخ او فرمانش داد که به ری نزد شیخ یوسف رود. هنگامی که ابو عثمان به ری رسید و از مردم خانه ی شیخ یوسف را جویا شد سرزنشش کردند که چگونه پارسائی چون تو از خانه ی بدکاری چون او همی پرسد؟ مرد به نیشابور بازگشت و حکایت را به شیخ خویش ابو حفض عرضه کرد. وی بار دیگر فرمانش داد که به ری باز گردد و شیخ یوسف را ملاقات کند.
ابو عثمان بار دیگر به ری سفر کرد و از مردم خانه ی یوسف را جویا شد و سرزنش و تحقیرشان را اعتنا نکرد. گفتندش که خانه شیخ یوسف در کوی باده فروشان است. ابو عثمان بدان جا شد و شیخ را درود گفت. مرد پاسخ داد و وی را بزرگ داشت. در کنار وی پسری زیبا روی نشسته بود و سوی دیگرش شیشه ای چون خمر نهاده بود. شیخ ابو عثمان پرسید: در این خانه بدین محله چه میکنی؟ پاسخ داد: ستمگری خانه ی یاران مرا خرید و به باده فروشی بدل ساخت. اما نیازی به خانه ی من نداشت. شیخ باز پرسید: این پسر کیست و این شیشه شراب چیست؟ شیخ پاسخ داد: این پسر فرزند من است و این شیشه نیز سرکه است. شیخ ابو عثمان پرسید: ز چه رو خود را در مظان تهمت مردم نهاده ای؟ گفت: از آن رو که مپندارند من امین و ثقه ام و کنیزکان خویش بمن نسپارند که مفتونشان گردم. ابو عثمان سخت بگریست و قصد پیر خویش بدانست.
به نقل از کشکول شیخ بهائی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 18:22 توسط کلئوپاترا فيليپ |
|
|
با این قلب شیشه ای نشسته ام در کنار پنجره ای که به رویا باز می شود خیال را تا ناکجا آباد رها می کنم می ترسم از خویش. می ترسم رها شوم در این من نامهار. خسته از کشاکش عقل و قلب. به کدامین آن گوش سپارم. نمی دانم تو نجواهای گنگ یک حس را شنیده ای که هزاران سال است رهایت نمی کند و هنوز به همان نجواها گوش می دهی تا شاید بشنوی آنچه را که او می گوید. خسته یک سخن. خسته یک نگاه. خسته حس یک زندانی.
با توام ای من از من جدا! تو هنوز هم پس از این هزاران سال دربدری رهایم نمی کنی. ولی من اکنون عاشقم. حسی که هیچوقت نداشتم یا شاید هم برایم بازیچه ای بود و سرگرمی. با توام ای من از من جدا! گوش کن. نمی خواهم بپذیری. دیریست که از تحمیل خودم دست کشیده ام. می پذیرم و می گذرم. در کنارت گام بر می دارم نه روبرویت. با تو مکالمه می کنم نه ستیز. فقط گوش کن. به حرف این خسته تن از سفرهای دور و درازی که نهایتش فناست. حال فنا در چه چیز این مطلب اصلی زندگی جدید من است. گوش کن با توام ای من از من جدا! تو را با رازهایت به خلوت دل می سپارم تا با تکرار آن خاطرات لحظاتت را سپری کنی ولی محض رضای خدا شکوه و شکایت نکن. خودت قلم زن آن خاطرات بودی شایدم کسی تو را به آن وادی کشاند. چه تلخ است بخشیدنی کسانی که تو را سخت آزردند و آسان گذشتن و دیدن شکستنت را و دیدن نهایت اساراتت را ولی لحظه ای درنگ نکردند که آیا کارشان درست است یا خیر و حال خاطراتشان تو را آرام نمی گذارد. حال که درگذشتند و رفتند حال به سراغت آمدند و رهایت نمی کنند و از تو میخواهند که بخشش خود را از آنها دریغ نورزی. بخدا سخت است. بخدا سخت است. بخدا سخت است. ولی ای خدایم میدانم که از روح بزرگوارت از روح بلندت از روح بخشنده ات در من دمیدی و اگر بخواهم می توانم آنها را ببخشم. ولی پس از یکسال و اندی از فهمیدن درگذشتشان آتش درونم کمی آرام شده است. باورم نمی شود که ۱۰ سال از بهترین روزهای عمرم در تاریکی و ظلمت مطلق گذشت و گذشتم از جوانیم و گذشت جوانیم. و چه تلخ است دانستن چیزهایی که می دیدی و حال به حقیقت در آمده اند. از تو می ترسم. در مدرسه خواندیم عشق برتر است یا ثروت بخشش برتر است یا نفرت. ولی آیا می توانی بگوی عشق برتر است یا بخشش؟ یا این دو مکمل یکدیگرند؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 16:18 توسط کلئوپاترا فيليپ |
|
|
لیلی گوید:
هر آن حال که مجنون را بود مرا نیز بوده است. اما مرا بر او فضلی است چرا که او دهان گشود و بگفت و من تا مرگ عشق خویش پنهان داشتم. هم او گوید: مجنون عامری حدیث عشق خود بزبان آورد و من ساکت هوای خویش بگور بردم. از این رو اگر به قیامت منادی کنند که کشتگان عشق پیش آیند تنها منم که پیش خواهم رفت.
ماخذ: کشکول شیخ بهائی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 17:18 توسط کلئوپاترا فيليپ |
|
|
همانند بهار به زمستان قلبم پر بکش شاید که یخهای هزاران ساله وجودم از حرارت و گرمی قلبت رفته رفته ذوب گردد. همانند بلبل بر شاخسارها نغمه خوان باش تا با آوای شادت شکوفه های نشکفته دلم بشکفند آفتاب شو نورت را بتابان بر دیار ظلمانی دلم که پرتو افشانی تو رنگ تاریکی دلم را بشوید و نورت را پذیرا شود سیل بی تاب وجودم را پشت سد آرامش تو پنهان می کنم تا قطره قطره همانند متانت تو جاری شوم و رها تا از بالاترین وجود بی وجودم بنگرم که نهایت در بی نهایتی توست و وجود در فنا شدن در وجود توست . سالهای سال در انتظار رسیدن به تو به راهها و بی راهها سرک کشیدن و ندیدن تو که عین دیدنی عمر را به نیمه رساندم و حال پس از این همه انتظار به همان نقطه هزاران سال پیش برگشتم و چه خوش برگشتنی. همانند یک پر سبکبال تو سایه های وجودم را کنار زدی و خود را عیان کردی حال شگفت زده تر از پیشم و حیران آیا تویی؟ ترسم از خود ظلمانی ام است چشمانم را می بندم و خیال را رها می کنم تا مرا به دیار فراموشی ببرد چون حقیقت شناخت خویش خیلی ترسناک است. بعد از هزاران سال راه رفته و نرفته و خسته و دلشکسته به تو رسیدم و تو را پیش روی خویش نهادم و نگریستم و اشک ریختم تا شاید غبار این هزاران سال چهره ات را بشوید حال به تو می گویم ای کسی که باز به وجودم از هستی خویش وجود دادی و روح بزرگوارت را به مجددا به دستم به امانت سپردی شاید که پس از این هزاران سال تو را باز یابم و شاهد تبلور زیباییت در هستی دلم گردم و آن باشم که تو می خواهی نه آنکه زیب دیگران است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم تیر 1384ساعت 14:40 توسط کلئوپاترا فيليپ |
|
|
جاری شو همانند رود
صبور باش مثل قطره که دل سنگ را می شکافد عاشق باش در تمامی لحظه چون عشق جاری میشود و همانند قطره می شکافد دل سنگ را و آنگاه است که تو در درون دل سنگ می بینی نور وجود را
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم تیر 1384ساعت 10:25 توسط کلئوپاترا فيليپ |
|
|
من از تمامیت ارضی یک عشق سخن گفتم بر فراز ویرانه های قلبم.
ویرانه هایی حاصل از تهاجم ناگهانی چشمانت! و چه کودکانه دروغ می گفتم که شهر در امن و امان است. **** **** ***** عشق را با تمام وجود فریاد خواهم زد. تا به دنیا ثابت کنم: تمام مسیرها به طرف مشترک مورد نظر اشغال نمی باشد.
بر گرفته از نوشته های میلاد تهرانی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم تیر 1384ساعت 15:59 توسط کلئوپاترا فيليپ |
|
|
ایشان نوشته بودند:
سلام جواب من: از اینکه به وبلاگم سر زدید و مطلب قابل تعمقی برایم نوشتی متشکرم. و اما در مورد دو موردی که برایم نوشتی که در نظر مرید صادق غم و شادی برابر است. به نظر من منظور این است که مرید صادق از هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد گشته و نگاهش از کل به جز می باشد وقتی کسی به این نگرش رسید پس تمام دنیا را از آن بالا نگاه می کند و سرچشمه غم ها که از ناکامی های دنیوی سرچشمه می گیرد برای او بی تفاوت می گردد و همچنین شادی های دنیوی نیز چون بی اعتبار هستند و زودگذر همانند غمها برای او رنگ می بازد. ولی اگر شادی حضور یار باشد که آن ماندگارترین شادی هاست و همچنین غم دوری از او که حق است و جاری در تمامی لحظه ها با وجود آن که دوری از او غم است ولی چون با یاد او سپری می گردد و این جدایی باعث تلاش برای نزدیک شدن به اوست بازهم غم نیست شادی است. اما در مورد تفاوت نداشتن دوست و دشمن به نظر من یک مرید صادق که به آن درجه رسیده است که به فطرت پاک تمام انسانها نگاه می اندازد چون روح قسمتی از روح خدایی است و او به بشر هدیه داده است پس این روح خدایی دشمن نیست بلکه تعلقات این دنیا باعث به وجود آمدن جدایی ها از اصل اصالت وجود گردیده است پس در کل که بنگری دوست و دشمن یکسان است. امیدوارم توانسته باشم نظرم را برسانم
کلئوپاترا دختر فیلیپ خیلی دوست دارم که دوستان نظراتشان را در مورد این مطالب بنویسند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 17:6 توسط کلئوپاترا فيليپ |
|
|
از هیچکس نفرت به دل راه نمی دهد.
نسبت به همه مهربان و خوش رفتار است. از حس من و مال من رها است. غم و شادی برای او یکسان است. بخشنده و با گذشت است. همواره خوشنود است. دائم در یاد خداست. همیشه بر خود مسلط است. با اراده و مقتدر است. ذهن و فکرش بر خدا تمرکز دارد. کسی را نمی آزارد و کسی نمی تواند او را بیازارد. با خوشی های دینوی از خود بی خود نمی شود. جسم او تمیز و ذهن او پاک است. از هوی و هوس و نگرانی دور است. دوست و دشمن را به یکسان دوست می دارد. اغلب خموش است. از هر آن چه دارد و روزی او می شود راضی و خرسند است.
آیا ما اندکی از این نکات را در وجود خودمان می بینیم یا نه؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 8:9 توسط کلئوپاترا فيليپ |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
نثر ما (دکتر) پرنده مهاجر ناما جعفري حامد فتوبلاگ بارون بی بی خشت من مادر شدم آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
عطر سکر آور گلهای یاس موج سنگین گذر زمان نسیم وحید لحظه زندوني سپهری (معشوق همینجاست) مسیحا فریاد (مجتبی تقوی نژاد) یوسف حیدری |
|
RSS
|