تبليغاتX
منم کلئوپاترا دختر فیلیپ
زندگی سراسر عشق ورزی است
ابن معتز گوید:

مگر نه این است که ستاره ای را که طلوع کرده است همی بینم؟ طلوع وی عاشقان را سودی است.

چرا که شاید اکنون که بروی زمین چیزی ما را گرد هم جمع نسازد، نگاه من و او برای دیدن آن ستاره در افق بهم افتد.

***********                                          *****                                     ************

از کمیل بن زیاد نقل است که گفت: از امیر مومنان علی (ع) پرسیدم: ای امیر مومنان میخواهم نفس مرا به من باز شناسائی.

فرمود: کدام نفست را خواهی بتو بشناسانم؟

گفتم: سرورا مگر آدمی را بیش از یک نفس است؟

فرمود: کمیل نفس آدمی چهار است: نامی نباتی، حسی حیوانی، ناطق قدسی و کلی الهی و هر یک از این چهار را پنج قوه و دو خاصیت است.

- اما نامی نباتی را پنج قوه است: ماسکه، جاذبه، هاضمه، دافعه، مربیه و دو خاصیتش زیادت و نقصان است و از کبد سرچشمه همی گیرد.

- حسی حیوانی را نیز پنج قوه است: شنوایی، بینایی، بویایی، ذائقه و بساوائی. و دو خاصیتش خرسندی است و خشم و از قلب سر چشمه همی گیرد.

- ناطق قدسی را هم پنج قوه است: اندیشه، بخاطر آوردن، دانش، حلم و هشیاری و این نفس از چیزی سرچشمه نگیرد و بیش از دیگر به نفوس فرشتگان شبیه بود و خاصیتهایش عفت و حکمت است.

- اما نفس کلی الهی را این پنج قوه است: بقای در فنا، نعمت یافتن در سلامت، عزت یافتن در ذلت، فقر در غنا و صبر در بلا و خواصش رضایت و تسلیم است. مبدا آن از خداوند است و بدو نیز باز می گردد.

خداوند فرمود: و نفخت فیه من روحی و نیز فرمود: یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه و مرضیه و خرد در وسط این چهار است.

ماسکه= گیرنده و نگاهدارنده، نیروی نگاهدارنده از خطا و گناه، حس خودداری.

 

حال توان شناسایی این نفوس هست یا نه؟ امید است که باشد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 18:10  توسط کلئوپاترا فيليپ | 
از غـــم خبـــری نبـــود اگـــر عشق نبـود                دل بـــود اگـــــــر عشــــــــــق نبـــــــــــود؟

بــی رنگ تــــو از نقطــــه موهــومی بود                این دایــــره کبـــــود، اگـــر عشـــــق نبــود

از آینـــه هــا غبــــــار خــــامـــوشــــی را                عکس چه کسی زودود اگر عشق نبـــود؟

در سینه هر سنگی دلی پر تپش است                 از اینه همه دل چه سود اگر عشق نبود؟

بـــــی عشق دلم جز گرهی کور چه بود                 دل چشم نمی گشود اگر عشق نبـــــود

از دست تـــــو در ایــــن همه سرگردانی                  تکلیف دلــــم چــــه بــــود اگر عشق نبود

به راستی اگر عشق نبود چه اتفاقی برای انسان، نه برای این جهان می افتاد؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت 8:47  توسط کلئوپاترا فيليپ | 
یک اتفاق باعث شد این مطلب زیر را بیاد بیاورم. براستی اگر انسانها عشق راستین خود را بیاد بیاورند بخدا که این دنیا بهشتی خواهد شد برای روح خویش.

جنید گفت: عشق مهری ایثارگرانه و الهامی اشتیاق آمیز است که خدای تعالی آنها را بر هر صاحب روحی واجب فرموده است تا بدانها بدان لذت دست یابند که بی آن مهر بدان دست نیابند. بدین گونه عشق در حد توانائی موجود در روح او وجود دارد. و از این رو هیچ کس را نتوانی دید مگر آن که عاشق چیزی است که ارزش وی را بین مخلوق بدان توانی فهمید. بهمین سبب نیز هست که بالاترین مراتب در این دنیا از آن کسانی است که از دنیا با وجود دیدن آن به پرهیزند و به آخرت که از آن جز خبری نشنیده اند میل کنند.

ولی ای دریغ. از عشق جز اسمی و کلامی نمانده و آنچه باقی مانده بازیچه ای در دست کودکان. خواستم بیادش بیاورم نامهربایهای که روا داشته بود بر کسی که عمرش را برای او نهاده بود ولی ای فسوس چیزی بیادش نمی آمد جز کارهای ناکرده خویش.

براستی چقدر آسان می شود تهمت زد. آیا هراسی از آنچه میگویند و از آنچه انجام می دهند به دل راه نمی دهند.

به ولای علی قسم که بقدری غمگین شدم که احساس کردم وزنه ای به سنگینی دنیا بر پاهایم نهاده اند و تنها برایشان تاسف خوردم و آرزو کردم خدا هدایتشان نماید و عشق را به یادش نیز.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 20:53  توسط کلئوپاترا فيليپ | 
جان از روزمره گیها می میرد باید جاری شد تا از این مرداب مرگ رهایی پیدا کرد. جان را در بند تن کردن و نشستن و نگاه کردن. نگاه به مردابی که هر لحظه وسعت خود را افزون می نماید و جان در بند را توانایی گریز از آن نیست. بگریز از این تن بگریز و جاری شو در لحظه ها. روح بلندت را از اسارت سرما بدر بر. 

کنون لحظه رهایی است. لحظه پرواز به اوج بی نیازی است. کنون جاری شدن معنا می یابد ز شعر هستی تو ای خدایم.

مرا در سینه پنهان کن

رهم ده در دل پر مهر و احساست

مرا مگذار تنها ای دلیل راه

امیدم بهشتم آسمانم شعر جاویدم

مرا بگذار تا زنجیری زندان غم باشم

برایت قصه ها خوانم

بپایت شعرها ریزم

مرا بگذار تا مستانه در پای تو آویزم

مرا در دیده پنهان کن

مرا بگذار تا کاخی برایت از وفا سازم

ترا از آرزوهایت جدا سازم

ترا با کعبه دل آشنا سازم

بیا با من بیا تا در میان موج دریاها

میان گردباد سخت صحراها

کنار برکه های غرف نیلوفر

تهی از یاد فرداها

ز جام چشمهای تو می ناب نگه نوشم

منم آن مرغک وحشی قفس مگشا

ز پایم بند دل را بر مدار ای آشنای من

مرا بگذار تا عمری اسیر آرزو باشم

سراپا گفتگو باشم

شه من شهرزاد قصه گو باشم

مران از سینه یادم را

مرا از کف مده آسان

منه امید جاویدم بلوح عشق من پایان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 8:51  توسط کلئوپاترا فيليپ | 
این شعر یادگار دوران حساس نوجوانی ام می باشد. وقتی دفتر شعرم را باز میکنم عطر گل یاس به مشامم می رسد چون نسبت به این عطر حساسیت خاصی دارم انگار که تمام سنسورهای مغزم فعال می شود.

خواهم امشب همچو می نوشت کنم                  بیخود از گرمی آغوشت کنـــم

و ز شـــراب عشــق مدهوشت کنــــم                   با هزاران بوسه خاموشت کنم

                                       محو این صبح بناگوشت کنم

تا شوی غافل تو از کون و مکان                            زیر پا ریــزی بتــا عشـــق جهــان

بیخبـــر گـــردی از نــام و نشان                             تا بجان خواهی که گردی لامکان

                                  از شراب عشق مدهوشت کنم

لحظه ای از خویشتن بیرون بیا                           ســـوی صحرای جنون مجنون بیا

غرق شور و جذبه و افسون بیا                            بیخبر شو مست شو مفتون بیا

                                  تا ز زلفم حلقه در گوشت کنم

از سپهــر نیلگــون مینا کنــم                               جام آن از لالـــه صحـــرا کنــم

مست گردم عقده دل وا کنم                                تا ترا در عالمی رسوا کنـــــم

                            خواهم امشب همچون می نوشت کنم

زهــر نومیـــدی چو در کامم کنی                         قــرعــه محنت چو بر نامم کنی

یا که خون دو دیده در جامم کنی                         ور از آن لب غرق دشنامم کنی

                                  با هزاران بوسه خاموشت کنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384ساعت 14:39  توسط کلئوپاترا فيليپ | 
در طی این هفته چنان از خویش بی خبر بودم که گویا در این جهان نبودم تا ناگهان عشق تلنگری بر من زد و گفت هان بیدار شو ای غافل و این شعر را به یادم آورد:

کم خور غم دنیا را می زن دو سه پیمانه                          تا چند اسیر دل ای عاقل و فرزانه

ای بیخبر از مستی بگذر ز غم هستی                            بر خیز و بزن ساغر میخانه به میخانه

گر قرب خدا خواهی یک سینه صفا آور                            بیهوده چه میجوئی در کعبه و بتخانه

این عمر گریزان را کی ارزش آن باشد                              بر آتش غم سوزی همچون پر پروانه

از عشق جهان بگذر تا عالم جان بینی                           زان پیش تر ای غافل کاین دل شود افسانه

دل صاف چنان می کن ای ره بخطا رفته                          تا نور خدا بینی در چهره جانانه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 8:11  توسط کلئوپاترا فيليپ | 
دلم هوای دیدن عزیز آرامیده در شهر بسطام حضرت بایزید عزیزم سلطان العارفین جان و جهانم را کرده است.

باید هر طور شده طی این هفته یا هفته آینده برم بدیدنش.

ز خاکش بوی عشق آید همیشه تا همیشه


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1384ساعت 8:19  توسط کلئوپاترا فيليپ | 
هستی با همه اجزایش سخن همی گوید"و ان من شی الا یسبح بحمده ولکن لا تفقهون تسبیحهم".

اما سخن برخی بگوش می آید و فهمیده نیز شود. همچنان گفتگوی دو تن که بزبان واحد با یکدیگر سخن گویند و صدای یکدیگر بشنوند. اما سخن برخی بگوش آید اما بفهم در نیاید. همچنان گفتگوی دو تن که بدو زبان با یکدیگر سخن گویند. یا همچون صدای حیوانات که بگوش ما رسد یا صدای ما که بگوش ایشان. و سخن برخی دیگر نه شنیده شود نه بفهم آید. اما این معنی درباره ی محجوبان است وگرنه دیگران کلام هر چیز بشنوند.

حضرت مولانا می فرماید:

چون بت رخ تو است بت پرستی بهتر                           چون باده ز جام تو است مستی بهتر

از هستی عشق تو چنان نیست شدم                        کان نیستی از هزار مستی بهتر

 

در سکوت دنیایی سخن پنهان است. در سکوت تو صداهای اطراف و درونت را می شنوی. واقعا برای شنیدن صدای هستی نیازمند سکوتیم. سکوتی که انسان را از هر چه سخن سخت و بی ربط این دنیاست برهاند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 10:5  توسط کلئوپاترا فيليپ |