![]() |
![]() |
|
| زندگی سراسر عشق ورزی است |
|
گویمت سالهاست از من بی خبری
گوی تو چنان؟ گویمت بر بالهای زرین نور سواره می گذری گوی تو چنان؟ گویمت ما را گذاشتی و گذشتی گوی تو چنان؟ گویمت ای عشق ای عشق ای عشق گوی تو چنان؟ خواستم برای دیدن عمق چشمانت در تو آویزم بر بالهای عقاب تیز پرواز به افق نیلگون عشق، بی من پر کشیدی خواستم بر دامان مهربانت سر نهم تا بغض فرو خورده سالها اسارت خویش را بگشایم دامان از این عاشق کشیدی و سر به وادی لامکان نهادی خواستم قصه سالهای بی سر و سامانیم را در گوشت به زمزمه گویم گوش جانت را به زمزمه رودها سپردی خواستم تو را بر سینه ام تنگ بفشارم دست تنگ گور لختی از من سبقت گرفت و تو را در آغوش خویش فشرد با که گویم قصه تلخ نبودنت را با که؟ با که؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 14:1 توسط کلئوپاترا فيليپ |
|
|
تو را با چه جلوه ای به تماشا نشسته ام
تو را با چه گزینه ای در معرض سوال قرار داده ام با چه توانی از تو بنویسم و بنگرم تو را در پهنه سینه ام از گذر زمان به بی نهایتی تو دل می سپارم و می نگرم که تمام هستی ام از وجود زیبایت نقش گرفته است در خیالم دل به عشق تو وانهاده ام و به رویایم دل به روح تو و در حسرت واقعیت گوش به نوای روح فزای تو خالی از خویشم و پر از تو تویی که تمام ظرف وجودم را از خود آکنده ای تو را می خواهم، می جویم و می کاوم پیدایت نمی کنم ای نهان شده در هستی پنهانم گم گشته در خویشم، رهایم کن از این اسارت با تو شعرم تبسمم نورم حس جاری بودن در لحظاتم عطشان یک واژه ام بی تو اما تبسمی خشک بر لب مرگم زندگی بی تو سرابی است، این سراب را هرگز نخواهم و اگر بودن با تو را مرگ سرانجام است آنرا هماره فریاد می زنم ای همه آشفتگی ام دستت را در دستم بگذار و بگذر
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384ساعت 9:19 توسط کلئوپاترا فيليپ |
|
|
در اعجاز عشق، در وصف این گل واژه هستی سخن گفتن این ناتوان را نشاید.
وقتی که غرق روز مرگی ها می شوم وقتی که دنیا در نظرم سیاه و ظلمانی است وقتی حیرت زده و وحشتزده می نگرم در تنهایی خویش ناگهان باران عشق بر سرم باریدن میگیرد و نور وجودش را می تاباند در ظلمانی ترین زوایایی روحم و آنگاه ست که می نگرم بر رخش باد پا سواره می تازم تا سرزمینم، نور می گردم و بر گرد تو می آویزم. هستی ام را با چه نوشته ای ای خدایم؟ نقش هستی ام را با چه قلمی کشیده ای ای خدایم؟ وقتی تنهایم وقتی با خود به تماشای تنهایی ام نشسته ام شکوفه های عشق بر سرم می نشیند می نگرم که در لامکان نشسته ام و بر قلبم عرضه داشته ای عشق را. شکوفا می گردم نور می شوم و در نهایت تو می درخشم. بر تو می گویم ای خدایم سینه ام را بگشا و عشق را عرضه دار. و اما تو در نگاهم خیره می گردی و می گویی سینه ات را بگشایم تا عشق را عرضه داری؟ تو خود مانعی برای این عشق گردیدی. عشق من در تمامی موجودات عرضه گشته. منتظرم تا به فراخوانم پاسخی آید. پرسم چه جوابی را منتظری؟ گوید: عشق را عرضه کردم تا با عشق عرضه دارند عشقم را.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 9:1 توسط کلئوپاترا فيليپ |
|
|
این روزها که با خود بوی پاییز را به همراه دارد دوره بیقراریهای من است. حال و هوای بس شگرف در وجودم رخ می نماید و می نگرم که چه روح فزاست این هوای پاییز. آن سالهای دور وقتی که از دبیرستان به خانه می آمدم یکی از خیابانهای منتهی به مدرسه ام پوشیده از درختان کهن و تنومندی بود که در فصل پاییز آن خیابان یک پارچه پوشیده از برگهای زرد و نارنجی می شد و وقتی قدم زنان از آنجا می گذشتم حال و هوای شیدایی بمن دست میداد. در ساعات مدرسه بیقرار خوردن زنگ و رهیدن از پشت میزهای کلاس بودم و اولین کسی که از مدرسه بیرون می آمد من بودم. و شاید ساعتها در آن خیابان راه می رفتم و می رفتم و می رفتم. شاید بارها در آن حالت بخویش باز میگشتم و می دیدم عاشقم، عاشق فصل پاییز، عاشق بوی پاییز و باز می رفتم و می رفتم.... و باز می بینم که هنوزم عاشقم، عاشق فصل پاییز و بوی پاییز و دلم در هوای قدم زدن در آن خیابان که درختانش زیر هجوم اره ها از جای برکنده شدن، پر پر می زند که بروم و بروم و ... راستی چه رازی را در خود پنهان کرده این فصل پاییز؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 17:30 توسط کلئوپاترا فيليپ |
|
|
به پرندگان می نگرم به پروازشان و شوق رهایی در دلم، شوق پرواز از این جسم خاکی در وجودم لحظه به لحظه اوج می گیرد همانند یک عقاب تیز پرواز.
حسرت یک رهایی، حسرت یک دوست، حسرت یک شمع، حسرت یک پروانه، حسرت یک کوه و حسرت یک بایزید بسطامی در دلم خانه کرده. نیاز روحم پرواز و رهایی به سوی اوست. کسی که از قلبم به من نزدیک تر است ولی روزمره گیها زنگاری به خاطرش می نشاند و واحسرتا چه دردی است این درد، دردی که آتش به وجودت می زند، می سوزانت و تو را می رهاند از جسمت. وقتی که خیلی کوچک بودم همیشه مثل دخترکهای وحشی رهایی وحشتناکی در وجودم حس می کردم. وقتی چیزی باعث می شد که یک لحظه، یک آن احساس کنم که در بندم شبها با کابوس اسارات از خواب می پریدم. کابوسی که هر از گاهی به سراغم می آید و دهشتزده از رویایم می گریزم. یک بار برای مسافرت به شهرستانی رفتیم با بچگان روستایی به مدرسه آنها رفتم. هنوز سنم به مدرسه رفتن نرسیده بود. معلم پرسید چه کسی خدا را دیده است. من دستم را بلند کردم گفتم من دیده ام. با چشمان زیبایش به من خیره شد و لبخندی پر مهر بر لبانش جاری شد. پرسید: کوچولوی من کجا خدا را دیدی؟ اون چه شکلی بود؟ گفتم: هر روز می بینمش خیلی خوشگله همیشه به من لبخند می زند. دستشو روی موهام می کشه و نوازشم می کنه. بخدا من همیشه خدا را می بینم. این خاطره همیشه در ذهنم زنده است. آنقدر زنده که انگار همین چند لحظه پیش اتفاق افتاده. و هنوزم همینطوره خدا را بخدا می بینم که دوستم دارد و آغوش پر مهرش همیشه به رویم باز است.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 9:26 توسط کلئوپاترا فيليپ |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
نثر ما (دکتر) پرنده مهاجر ناما جعفري حامد فتوبلاگ بارون بی بی خشت من مادر شدم آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
عطر سکر آور گلهای یاس موج سنگین گذر زمان نسیم وحید لحظه زندوني سپهری (معشوق همینجاست) مسیحا فریاد (مجتبی تقوی نژاد) یوسف حیدری |
|
RSS
|