![]() |
![]() |
|
| زندگی سراسر عشق ورزی است |
|
نشسته ام پشت درهای انتظار ثانیه های این لحظات را می شمارم انتظاری که از مرگ سخت ترست دل در سکوت فرو رفته
از آن دورها صدای را می شنوم صدای نزدیک شدن کسی را که از دالانهای سرد و تاریک می گذرد می شنوم صدای پایش را که به سوی روح من گام بر میدارد رهایی را میجویم از این کابوس هزار ساله و می اندیشم که آرام قرار بگیرم در آن زلاترین صبح بی مرگی خود را ببینم در چشمان سراسر مهربانی
چه کس را خواهی دید؟ پشت آن طلوع پاک چه کس را خواهی دید؟ در آنسوی جنگل سبز که همنوا با آواز چکاوک و یا نه، با صدای آن بلبل شیدا تو را خواهد خواند همراه زمزمه باد با صدای نوازشگرش در گوشت نجوا کند که بر خیز ای به خاک افتاده در سجده گاه تواضع روان شو سوی محراب عشق جاری شو در متن زندگی
و اما من متحیر هنوز پشت درهای انتظار به سکوت نشسته ام تا باز گردد یا باز گردم؟
میخوانمت ای بهار آرام روحم بسویم باز گرد تا نغمه های شادمانه فضای غمناک دل را با شادی جایگزین نماید |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام مهر 1384ساعت 9:40 توسط کلئوپاترا فيليپ |
|
|
نمی خواستم به این زودی در وبلاگم پستی را بگذارم. ولی دلی بی نهایت غمگین دارم. برای همین فراخور حالم از غصه ای که در دلم نشسته تفسیری شعرگونه یافتم.
گفت دوستی به این آشفتهُ دل مرده غصه را تفسیر کن برایم یکه ای خوردم خود را به امواج طوفانی این واژه سپردم تا ته معنایش سفر کردم سفری دردناکتر از جان کندن سفری دور که جدایی دو عاشق را به یاد می آورد گفتمش: غصه از دید من همانند ابرهای سنگین و سیاه می باشند که کم کم بر فراز آسمان روشن دل ظاهر می گردند و وقتی پایین تر آمدند با حرکتی کند که درد و ترس را به یاد می آورد روشنائیهای قلب را می بلعد همانند گرسنه ای در یک لحظه شاهد رخسار رنگ پریده قلبت می گردی و تو می مانی و تاریکی مطلق در پهنه آسمان دل که مالامال از درد و اندوه است و تو در این تاریکی کورمال کورمال دستت را دراز میکنی تا شاید روزنه ای بیابی برای دست آویز آخر خود و آن روزنه تنها اشک است و اشک پر اندوه و تلخ در تنهایی گسترده دل
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 18:25 توسط کلئوپاترا فيليپ |
|
|
زمزمه ای آغاز گردید
زمزمه ای حاکی از شروع یک عشق عشقی به پاکی زلال رودها در کرانه بهم پیوسته دل آنگاه تو دستت را از چپ آوردی و من دست را از راست فراز کردم در وسط این خط دل انگیزترین اتفاق رخ داد نوازشی از سر انگشتان مهربانی لمس نمود قلبم را به سجدگاه عشق متواضعانه نشستم و جاری شد در سجاده ام روح مهر و وفا مُهر مهربانیت را بر پیشانیم نهادم و آنگاه آوای دل انگیز صوت دوست بر روانم جاری گردید لرزیدم اما ترس نه لرزشی ناخود آگاه و مقدس از یک حس قشنگ آسمانی همنوا با فرشتگان خود را بر بالای ابرهای مهربانی دیدم دست خود را جلو بردم سر انگشتان دوست را گرفتم تا طلوع صبح پاکی بر قلبم نهادم و آنجا باقی خواهد ماند تا ابد یادگارت
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 9:28 توسط کلئوپاترا فيليپ |
|
|
ماه رمضان آمده، ماهی که بس ستوده و در وصفش جملات قصاری گفته شده است.
امید دارم که در این ماه رحمت و صفا و مهربانی و عشق خداوند همه ما را قرین رحمتش نماید و راه راست را بنماید تا در بیراه زمان گم نشویم. دل به مهرش می سپارم و سر نیاز بر آستانش می سایم شاید که با رحمت بی منتهای خویش این خاکی نشین بیدل را دستگیر باشد. الهی غریب کوی توام دستگیرم باش الهی رانده شده از هر درگاهم پناهم باش ********************* جبران خلیل جبران شاعری با احساس بس ژرف و عمیق در جاودانه هایش خوش می گوید: در طبیعت مرگی وجود ندارد، گوری نیز در آن تعبیه نکرده اند، اگر طراوت بهار ناپدید شود، چه باک که موهبت شادمانی ترکمان نخواهد کرد. ترس از مرگ پنداری است که در سینه فرزانگان قرار می یابد، کسی که یک بهار زندگی کند مانند کسی است که روزگارانی بی شمار زندگی کرده باشد. نی را بیاور و نغمه ساز کن! زیرا نعمه، راز جاودانگی است و شکایت نی از پس شادی و غم باقی می ماند.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 8:22 توسط کلئوپاترا فيليپ |
|
|
چندی است فکر میکنم یک کاری باید انجام دهم. ولی فکر از من گریزان شده است و حیران می نگرم چه سازم. کارهای زیادی باید انجام دهم ولی نه دلی هست پیشرو و نه حالی بر جای مانده. خسته هستم، خسته نیستم اصلا نمی دانم در چه حالی هستم. در خروشم در فغانم، آرامم در سکوتم. خلســه ای رویاگونه بر روح و جسمم مستولی گشته و وقایع زندگی را رویاگونه می بینم. گاهی وقتها آنچنان رویاهایم جان می گیرند که حیران میگردم و مدهوش. زندگی چیست؟ روح است جان است؟ حرفش چیست؟ فزونی یافته از زمان جاری گشته بر روان قلم زنی می کنم، نه بخدا، قلم فرسایی می کنم، کلمات را گم کرده ام، واژه ها را می بویم تا پیدا کنم عطر گل یاسمین را. همراه دل قدم زنان به کوچه باغهای خاطره سر میزنم. تپه هایش گاه شیب تندی دارند که نفسم را به شماره می اندازند و گاه مسطح. به شیب های تندش نگاه می کنم ای وای بر من چرا گلهای وحشی و سرزنده را ندیده بودم؟ هول زده گذشته ام. هیچش نگاه نکردم تا عطر خوشش را بر وجودم گیرم! چرا همانند افسون شده ها گذشته ام؟ وحشت از چه داشته ام در این گذر شتابانم؟ وحشت بود یا شتاب زدگی یا بی حوصلگی؟ قلم فرسایی می کنم. قلم فرسایی می کنم. می شکنم سکوت خاطره هایم را. در کوچه کوچه این باغ قدم زنان راهی ام. علفهای هرز که احتیاج به وجین دارند سراسر سنگ فرش باغ را پوشانده اند گویای این است که سالیان درازی است کسی بر آن گذر نکرده گلهای سرخ، پیچکهای سرسخت، گلهای شقایق همگی چشم به راهند. گلی را می بینم زیباست و جذاب دستم را بسویش ناخودآگاه می لغزانم، محو زیبایی اش هستم و نمی بینم چیزی را به ناگاه آهی به وسعت تمام سینه از دل بر می کشم. آهی که نشانه دردی شیرین است این خارش چه طعم شیــرینــی داشت. نشستــه ام و فروزان و یک یک گلبرگهایش را می نگرم درد تلخش را فرامــوش می کنـــم و لطافتش را به روحم ارزانی میدارم. قدح سرمستی سر می کشم و از جایم مستانه بر می خیزم و بدنبال خاطره های تلخ دیگر روانم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 15:29 توسط کلئوپاترا فيليپ |
|
|
این شعر را برای دوستی خیلی عزیز سروده ام. تصمیم گرفتم که در وبلاگم بگذارم. امید که این ناقابل مورد قبول واقع گردد.
توي شعر پاکم توي قلبم صدايی شنيدم صداي پاي آشنايي که رد ميشد و من گوش جان به آن سپرده بودم خسته قدم بر ميداشت اما شمرده و متين به دلم گفتم بر خيز و ببين دلارآمت را که به چه آیینی می آید ياراي برخاستن نبود اين شکسته دل را گفتم برگو بر او که چسان خسته بر مي داري قدمهايت را؟ باد برد صدايم را بسويش و در برگشت باز آورد پيامش را سالهاست که بسويت قدم بر مي دارم منتظرم آغوشت را بگشايي و به استقبالم بيايي نديدي مرا و همانند بچه ها شادمان و بي خيال به هر سو دويدي و مرا منتظر گذاشتي در پس اينهمه سال که شکستي و شکستي حال بگوشت آمد صدايم برايش با قلبم آوازي را خواندم و برگفتمش دلارآما قدمهايت را بر چشمانم گذاشتي بودي نديدي فقط شتاب کودکانه ام را ديدي حال که در ته کوچه انتظار، نواهاي يکدگر شنيديم دستمان را بر هم بنهيم و تا ديار عشق سواره بگذريم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 14:27 توسط کلئوپاترا فيليپ |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
نثر ما (دکتر) پرنده مهاجر ناما جعفري حامد فتوبلاگ بارون بی بی خشت من مادر شدم آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
عطر سکر آور گلهای یاس موج سنگین گذر زمان نسیم وحید لحظه زندوني سپهری (معشوق همینجاست) مسیحا فریاد (مجتبی تقوی نژاد) یوسف حیدری |
|
RSS
|