تبليغاتX
منم کلئوپاترا دختر فیلیپ
زندگی سراسر عشق ورزی است

 

در آینه نگاه کردم

عکسی را دیدم ناشناس و مهجور

یکه ای خوردم

و بهت آلود

نظاره کردم

غباری را که بر این آیینه نشسته بود

دستم را جلو بردم

غبار از روی آیینه زدودم

غریبه ای را در آیینه دیدم

که پشت شب چشمانش

غمی را پنهان میکرد

در حسرت یک باور

و در انتظار ظهور

خود را به زمان سپرده بود

تا بر وی بگذرد

و بیاورد طلوع خورشید باور را

ای همدم تنهایی من در این سیاهی ها!

جاده ها را زیر قدمهایم می سپارم

و بسوی تو میآیم

باور کن، باور کن

این سیاهی ها را

پشت سر خواهم گذاشت

و من اما آن زمان را منتظرم

تا غبار اندوه ناباوری را از ته چشمان پاک گردانم

و خورشید عشق را بدو سپارم

برای همیشه، برای همیشه

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 9:8  توسط کلئوپاترا فيليپ | 

متاسفانه چندی است شاهد این هستم که بعضی از اشخاص با اسامی مختلف و شاید هم از اسامی اشخاص دیگر سود می جویند، در وبلاگها کامنتهایی می گذارند که مبیّن فرهنگ تربیتی رشد یافته از آن می باشند. و با تمام وجود متاسفم.

باری به هر جهت شعری را در نظر گرفتم که با احساسم هماهنگی داشت این شعر برگرفته از کتاب سرخ به رنگ عشق که شاعر آن خانم سوزان پولیس شوتز می باشد.

***                                                          ****                                                    ***

دوستت دارم

گاه انسان باید در سختی باشد

تا به دیگری دست یاری دهد

گاه انسان باید با بخت بد رو به رو شود

تا هدفش را بهتر بشناسد

گاه به طوفان نیاز است

تا او قدر آرامش بداند

گاه باید به او آسیب رسد

تا با احساس تر شود

گاه باید در گوشه ای تنها بماند

تا واقعیت وجود خود را بشناسد

گاه باید از شیفتگی رها شود

تا به آگاهی برسد

گاه باید کاملا بی احساس باشد

تا بتواند همه چیز را حس کند

گاه باید در اوج شور و احساس بود

تا به قلب او راه یافت

و او به روی عشق در بگشاید

چه بسیار از اینها را پشت سر گذاشته ام

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 9:1  توسط کلئوپاترا فيليپ | 

 

همزاد شبهای تنهایی من!

به سوی نور قدم بردار

از دالانهای تاریک و سرد تنهایی

به سوی روشنایی

که از خود دریغ کردی

به سوی آن منزلگاه ابدی

 که همه ناگزیریم رسیدنش را

محکم و ثابت

گام بردار

بسوی هر چه خوبی هاست

گل واژه هستی افرین عشق  را

زیر لب زمزمه کن 

این کلام سحرانگیزی که انسان 

یه جستجوی آن

سراسر عمرش را یا به بیهودگی باطل کرد

یا یافتش و سر به وادی لامکان نهاد

قدم به مکانی گذاشته ام

که تقدسی به مثل طور سینا را دارد

اینجا مزار بایزید بسطامی ست

از مزارش می بویم شمیم عاشقی اش را

عمیق و عمیق تر

نه می بلعم این عطر خوش را

فرو می دهم در دورترین زوایای روحم

آنجا که دیرگاهیست به خواب اندر شده است

و می بینم که انگار تکانی می خورد

سکندری

بر خاست و به اطراف خویش نظر کرد

استنشاق این عطر سکرآور

از چشمانش دور کرده است

خواب هزار سال را

بر خواست

ولی نه دوباره بر زمین نشست

پاهای ضعیف را هرگز

یارای بر خواستن نیست 

باید مراقبش بود....

به تو تکیه می دهم ای بایزید ای عشق جاوید 

 تا این ضعف از پاهایم زایل شود

چه گواراست از عشق تو مست شدن

و چه دل نشین است تکیه کردن به شانه های تو

چون تکیه گاهی محکم و مهربان

بی گمان مرا به سر منزل مقصود می رساند

دوستت دارم ای بایزید عشق

تاریخ را به شهادت می طلبم

که گواه صداقت من است

و زلالترین احساس

در استمراری طولانی

که عاشقانه ترین عشق است پیشکش حضورت

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 10:50  توسط کلئوپاترا فيليپ |