تبليغاتX
منم کلئوپاترا دختر فیلیپ
زندگی سراسر عشق ورزی است
دوستان عزیزم متاسفانه بلاگفا در اینجا فیلتر شده و من مجبور هستم به پرشین وبلاگ برم. از دوستان عزیزم میخواهم که در آدرس جدیدم تشریف بیاورند. سعی میکنم با اکانتهای دیگر به وبلاگهای عزیزان بیایم و نظرم را حتما برایشان بنویسم. آدرس جدید کلئوپاترا: http://www.cleopatraph.persianblog.com منتظر آمدنتان هستم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 16:55  توسط کلئوپاترا فيليپ | 

 

حریر صبح بهاری را

به سر می کشم

سر میگذارم

به صحرای جنون

و شیدایی

دشت لاله ها را

می نگرم

دستانم را پر از عطر

شهیدان می کنم

داغ جنون بر دل نهاده

لاله

سبد سبد زیبایی را

ارمغان چشمانم

میکنم

با یادواره ها از دشتها

از سبزه زارها

میگذرم

به کویر ساکت دل

می رسم

آیا شود که بشکنم این سکوت غم گرفته آنرا؟

به سد بلند تحیر می رسم

و درنگی از تکاپوی

جستجوی واژه

بر لبهایم می نشیند

می خواهم بال بگشایم

و بر بوستان پر طراوت

آن باغ روبرو

بگذرم

دل را تقدیم مقدم شکوفه های

یاسمین سازم

و عطر گل سرخ را

آن رازقی سپید را

یا نه

آن بنفشه زیبا

به مشام جان هدیه کنم

بگذرم از خستگی ها

از این غروب خاکستری

از این شب سیاه

غم گرفته دل

بگریزم از این همه بند

بچشم

طعم لبان گیلاس را

و وارهم از وجود

خسته یک زن

ترنم خوش بهار

در راه است

می دانم می آید

روزی را که

به انتظارش

همه عمر را

پشت پرده های مه

گرفتار بودم

می گذرد این همه خستگی

میدانم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 10:16  توسط کلئوپاترا فيليپ | 

 دوستان عزیز با کمال تاسف به علت مشکلی که برای وبلاگم بوجود آمده نمی توانم کامنت بگذارم. انشااله به محض اینکه این مشکل بر طرف شد حتما بدیدار شما عزیزان خواهم آمد.

                                                      ************

 

وقتی به من رسیدی

آغوشم را از مهربانی پر کرده

تقدیمت می نمایم

 

وقتی به من رسیدی

لبخندم را

از هزاران مهتاب باز پس میگیرم

و به تو

به تویی که همه وجودم هستی

نثار میکنم

 

وقتی به من رسیدی

اشکهای شادمانیم را

به زیر پاهایت

می چکانم

 

وقتی به من رسیدی

آه

آن لحظه قشنگ

را به یادگار

همانند گوهری ارزنده

برای تمام عمر

نگه میدارم

و میگویمت

دوستت دارم تا جاودان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 16:58  توسط کلئوپاترا فيليپ | 

 

روزی دستم را به آسمان می برم

ستاره ها را تک تک میچینم

می برم بر در خانه ای

که پاهای پسرکی از سرما کرخ شده

و هزاران بار تقدیمش میدارم

اشکم را روی پاهایش می ریزم

و به انسانیت خودم شک خواهم کرد

بر دستهای پینه بسته اش

بوسه ای می نهم

کف دستانش را روی صورتم می گذارم

و از زبری آن

فغان خواهم کرد

از دست خویش میگریم

برای این همه خودخواهی

چه سازم برایت ای پسرک

تا برق خنده را به چشمانت آرم

آیا آرام میگیرد جسمم

آندمی که در گور سردش خواهد خفت

بی آنکه به تو کمکی کرده باشد

بی گمان هرگز هرگز هرگز

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 10:14  توسط کلئوپاترا فيليپ |