تبليغاتX
منم کلئوپاترا دختر فیلیپ
زندگی سراسر عشق ورزی است

 

به گذشته نگاه میکنم

دور می شوم از کنار یادها

بر بلندای روحم

به اوج هستی نظر می اندازم

آفرینش را معنا میکنم

در خود

هماندم به کویر خشک واژه می رسم

تفسیر زیباییها و زشتیها

بر تارک این تاریخ

نقش بسته

می بینم

کوروش را

بزرگ و با صلابت

می رهاند از بند

قوم یهود را

ارج می نهد انسانیت را

داریوش بزرگ را

که فقط به جهانگشایی می اندیشد

به فرزندش نگاهی می اندازد

و می خواهد که ادامه دهد راهش را

خسته ام

از این جنجالهای بی عشق

خسته ام

از شهرهای ویران

خسته ام

از آتش سوزی آتن

می سوزد اعتقادم

در میان معبد شعله ور از خشم خشایار

قسم می خورم که انتقامش را

بگیرم تا نهایت سقوط انسان

خسته ام از این انتقام

دلگیرم از این نفرت

می پوشانم چهره ام را

از اندیشه

بر میگردم

جبران میکنم

شاید....

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 8:58  توسط کلئوپاترا فيليپ | 
 

ما از این هستی ده روزه به تنگ آمده ایم

وای بر خضر که زندانی عمر ابد است

سفریست سفر عمر از بهار سبز شروعش تا سفیدی زمستان پایانش

صدای قدمهای خسته و فرسوده یک سال به گوش می رسد. صدایی که با خود یاد آور خاطره هایی است خاطره ای از بودنها و نبودنها. همراه شدن، جاری شدن در حس زندگی

وقتی به آیینه نگاه میکنم گذشت سال را در چشمانم می بینم که همراه خاطره هایش یا گریستم یا خندیدم، دلتنگ شدم یا شادمان

همیشه وقتی به روزهای پایانی سال نزدیک می شویم به تکاپوی عجیبی می افتیم. تبلیغ میکنیم که بیاید و کمک کنیم به کسانی که بالاخره مشکلاتی دارند و سوالی که همیشه در ذهنم می نشیند: آیا فقط روزهای پایانی سال آنها با مشکل مواجه اند؟ آیا در طول سال در فراموش خانه نشسته اند وقتی که شتاب رفتن سال شنیده می شود به یاد آورده می شوند؟

در طول سال فراموشمان می شود که باید عاشق باشیم. چون بالاخره این روحی که در جسممان زندانی گشته روحی است هدیه شده از خدا و خدا همیشه عاشق است. در طول سال غیبت می کنیم بدگویی میکنیم آرزوی بدی برای این و آن داریم یکدفعه که سال به آخر می رسد لبخندی احمقانه بر لبها می نشیند که بیاید و گذشته ها را فراموش کنیم محبت کنیم و مهر بورزیم

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا فقط این مواقع به یاد می آوریم که باید این کار را انجام دهیم یا آن کار را؟

چرایی که به تلخی گذشت یه عمر است و افسوس بر ما آدمیان.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 15:43  توسط کلئوپاترا فيليپ | 
 

متاسفانه دیروز اطلاع پیدا کردم که یکی از دوستان وبلاگ نویس بسیار عزیز در غم از دست دادن مادرش به سوگ نشسته برایش آرزوی صبر جمیل دارم. هر چند گفتن این حرف نه دل شکسته رهای عزیز را می رهاند از غم و نه جای خالی مادر را پر می کند. امید است که خداوند روح وی را قرین شادی نماید

************                                          ****                              *****************

محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت

مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست

گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی

گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست

گفت: می باید تو را تا خانه ی قاضی برم

گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه شب بیدار نیست

گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم

گفت: والی از کجا در خانه ی خمار نیست

گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب

گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان

گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست

گفت: از بهر غرامت، جامه ات بیرون کنم

گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه

گفت در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست

گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی

گفت: ای بیهوده گو، حرف کم و بسیار نیست

گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را

گفت: هوشیاری بیار، اینجا کسی هوشیار نیست

 

*******                                         *********                                          *********

راستی به وبلاگ پرشین بلاگم سر بزنید مطالبی از تصوف در آنجا گذاشته شده است.

http://www.cleopatraph.persianblog.com

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 14:47  توسط کلئوپاترا فيليپ |