تبليغاتX
منم کلئوپاترا دختر فیلیپ
زندگی سراسر عشق ورزی است
 

شب عاشقان بیدل، چه شبی دراز باشد

تو بیا کز اول شب، در صبح باز باشد

عجب است اگر توانم، که سفر کنم ز دستت

به کجا رود کبوتر، که اسیر باز باشد؟

ز محبتت نخواهم، که نظر کنم به رویت

که محب صادق آن است که پاکباز باشد

به کرشمهْ عنایت، نگهی به سوی ما کن

که دعای دردمندان، ز سر نیاز باشد

سخنی که نیست طاقت، که ز خویشتن بپوشم

به کدام دوست گویم، که محل راز باشد؟

چه نماز باشد آن را ، که تو در خیال باشی؟

تو صنم نمی گذاری، که مرا نماز باشد

نه چنین حساب کردم، چو تو دوست می گرفتم

که ثنا و حمد گوییم و، جفا و ناز باشد

دگرش چو باز بینی، غم دل مگوی سعدی

که شب وصال کوتاه و ، سخن دراز باشد

قدمی که بر گرفتی، به وفا و عهد یاران

اگر از بلا بترسی، قدم مجاز باشد

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 19:44  توسط کلئوپاترا فيليپ |