![]() |
![]() |
|
| زندگی سراسر عشق ورزی است |
|
به افقي كه پيش رويـــم گستـــردست مي نگرم، پهنه آبي دريا را، ناگهان لبهاي آرامش بر ذهنم بوسه مي زنند. لبخندي كمرنگ روي لبانم مي نشيند، باز هم با دقت مي نگرم به دور دستهايِ اين افق زيبا و دلپذير، نسيمي جانفزاتر از عطر دلدار وجودم را فرا ميگيرد و مرا تا اوج يك حس قشنگ پرواز مي دهد همانند پرنده اي سفيد و زيبا كمي كه نگاهم را از دورها باز مي خوانم فانوس دريايي را مي بينم كه روي تپه اي بنا شده، اوست كه در شبهاي تار با سو سوي نور خود ره گم كرده گان را باز مي خواند و راه را به آنها نشان ميدهد، براي آنها همين سو سو هم كافي است، وقتي كه نزديكتر مي آيند مي بينند كه آن سوسوي اندك چه نور عظيمي بوده و بخاطر مسافت روح و جسم آن را اندك ديده اند! و شگفتا از ما كه نور عشق خدا را اندك و چه بسا نمي بينيم زمزمه ميكنم، بيتابانه راه مي روم، از اين كلافگي دل بيزارم، از اين دل دل بي هدف بيزارم، آرزوي مرگ دارم، حقيقتي كه دير يا زود گربيانم را ميگيرد، ميخوانمش عاشقانه، اما در نهانترين نهانخانه دل ترس نهيبم ميزند كه هي! تو كيستي كه چنين آرزوي داري؟ آيا كساني كه در وجود تو جاريند، اين جسم با هزاران رگ و پي، آيا خواهان مرگ است؟ نه... من... من اين سوال را فقط از ذهن خسته از تلاشم پرسيدم و او گفت كه آري حاضرم.... پس ديگران چه؟ به اين نينديشيده بودم. سرم را بر ميگردانم نمي خواهم جوابش گويم. چرا راحتم نمي گذاري اي بيدار شده كه اسمت را نمي دانم شبـــي سخت بر من گذشتـــه، شبــــي كه تا صبـــح، ترس، خواب از چشمانم ربود! تلاشي ميكنم تا اين خـــــــوره هـــــاي سياهي را از ذهنم بيرون برانم! چه بر من گذشته كه اينچنين بيتابم! نمي دانم يا شايدم هم نمي خواهم بدانم!!! پس سوسوي نور خدا كجاست؟ چرا نمي يابدم؟ چرا هر چه او را صدا مي زنم، صدايم را نمي شنود؟ آيا خداي نكرده خدا ناشنواست؟؟؟ استغفرالله خجالت ميكشم، از بزرگي جسمم و از كوچكي روحم. سرم را با شرمندگي به زير مي اندازم، آرزو ميكنم اين قسمت را خدا نشنيده باشد، خنده اي هول انگيز بر جسمم طنين انداز مي شود، نشنيده باشد مگر او همانند تو ناشنواست، كه هر چقدر ترا صدا مي زند انگار از مادر كر زاده شده اي! نمي شنوي آنچه او ميفرمايد، يا نه مي شنوي خودت را به نشنيدن مي زني... هي هي دريغ و درد از اين خودخواهي شرمنده تر مي شوم، چهره ام را مي پوشانم، اندكي فكر ميكنم، سرم را بالا مي آورم و مي پرسم چه كنم؟ تو ميداني؟ ميگويد آن سوسوي نور را بگير و برو تا انتها به منبع عظيم نورش خواهي رسيد. جدي ميگويي يا اين هم وهم ذهن خسته من است؟ فقط مرا مي نگرد آيا به او خواهم رسيد؟ آيا صدايم را در اين تاريكي مي شنود؟ آيا مرا رها مي كند در ميان انبوه مشكلات؟ و آياهاي ديگر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 9:33 توسط کلئوپاترا فيليپ |
|
|
مطلب زيباي ذيل را يكي از دوستان ساعي و فعال بنام بلو فٍری به ايميل من فرستاده بود كه بجا ديدم براي پست جديد گذاشته شود
دلم تنگه نور کمی است که از روزنه باريک ديوار گِلی خانه همسايمان در سايه زمستان سرد بر صورتم می تابيد و گرمای وجود نا اميد ولی اميدوارم می شود دلم تنگ صدای آهسته پاهائی هست که نمی خواهند کسی صدايشان را بشنود. دلم تنگه سکوت شبهائی است که تمام اشکهايم را با او قسمت می کردم. دلم تنگه کاشيهای پشت باممان است که اشکهای خود را در تاريکی برای او می فرستادم تا همچون نشانه ای نورانی برای روز توبه نگه دارد و يادآور روزهای دلتنگی باشد ولی افسوس که غبار گناهانم روی آنها را پوشانده است دلم تنگه سادگی و پاکی بچه گانه ام است، دلم تنگ خنده ها و قهقه های بلند و بدون خيال است، دلم تنگه لحظه هائی است که بيشترين رنج زندگيم را بچه بودنم تشکيل می داد دلم تنگ لحظه های زيبای تنهائی است لحظه هائی که مملو از سکوت بود، لحظه هائی که برای بوجود آوردنش تنها يک دل شکسته لازم بود، لحظه هائی که فقط ايمان بنيان ستونش بود. لحظه هائی که در آن بارها و بارها توبه کردم ولی باز توبه شکستم لحظه هائی که فقط پدر، مولايم بود و دستانم فقط بر روی لباس وصله خورده و رشته رشته شده اش سور می خورد و با تمام ضخامت لباس، لطيف ترين حرير عمرم بود
دلم تتگه کمر خميده ای است که درشب تنها روزی يتيمان و گدايان را می کشيد و اينگونه تا صبح عبادت می کرد. دلم تنگه لحظه هائی است که خود و روح را به مسلخ تاريخ می بردم و او را از گذشته، در حال احساس می کردم. دلم تنگه زمان نوجوانی است، زمانی که بوی بهشت و صدای درون آن را احساس می کردم دلم تنگه های سخنان او است که همچون آبی گوارا بر گلوی تشنه ای، عطش جدائی را از بين می برد دلم تنگ محراب و دعای سحر است که اکنون ديگ صدای بلند ا... اکبر هم ديگر نمی تواند گوش ناشنوايم را برای عبادت بيدار کند و من همچنان در خوابم دلم تنگه فريادهای باز و آزادی است که از تمام وجود سر می دادم و گريه را هميشه و هميشه همراه او بدرقه در رحمت خداوند می کردم دلم تنگه لحظه ای است که در پشت درب خدا می نشستم و با گريه خدا را صدا می کردم تا درب را باز کند اما نمی دانستم که خدا هم بعضی وقتها خانه نيست و بايد صبر کرد دلم تنگ لحظه ای است که دربها باز ميشد و بايد بيشتر گريه می کردم و ميگفتم که چرا ای خدا، چرا اينقدر دير و او ميگفت من درب را باز گذاشته ام و تو خود درب را بسته بودی و باز هم تو خود بودی که درب را باز کردی ، دلم تنگ درب زدن است
دلم تنگ بادهای تند و سرور بخش ساحل است که من را راحت تر و آسان تر به او می رسانيد و با او زودتر راه توبه را سفر می کردم و در همان ساحل خدا سرم را به شانه های سرد و گرم ساحل درون دريا می زدم و آن لحظه حالی بر من ميرفت که چه بگويم دلم تنگ غروب خورشيد است که شاهد حرفهای من بوده است و اين خورشيد برای دل معناهائی دارد و برای من معنای توبه های علی است و ياد مظلوم بودنش، ياد آنکه علی در لحظه هائی که می بخشيد به چه فکر می کرد و ای خورشيد! چگونه بر شکوه علی قبطه نخورده ای و معنای شجاعت انسان، قدرت انسان، افتخار انسان، شروعی محکمتر و آينده ای روشن و نويد شبی زيبا و سحری که در فردا می رسد دلم تنگ آغاز عشق است. دلم تنگ اولين احتياج دردآور است که با تمام اخلاص خداوند را در بيابانهای سوت و تنهائی، در جمع شلوغ انسانها فرياد می زدم و ندای حق را در نتيجه عمل می شنيدم و برای من هيچ گناهی نداشت مگر داشتن قلبی محتاج ولی عاشق دلم تنگ صدای خاکی است که در زير پاهايم است که از زجرهای زمان چگونه سست بر روی آنها قدم بر می داشتم ولی اميد به او و مولا باعث استوارتر شدن گامهايم می شد و من دلم تنگ رحمت است، دلم تنگ لحظه ای فقط لحظه ی توبه و نيايش با خلوص پاک است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 8:54 توسط کلئوپاترا فيليپ |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
نادیاسان نثر ما (دکتر) پرنده مهاجر ناما جعفري حامد فتوبلاگ بارون بی بی خشت من مادر شدم آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
عطر سکر آور گلهای یاس موج سنگین گذر زمان نسیم وحید لحظه زندوني سپهری (معشوق همینجاست) مسیحا فریاد (مجتبی تقوی نژاد) یوسف حیدری |
|
RSS
|