تبليغاتX
منم کلئوپاترا دختر فیلیپ
زندگی سراسر عشق ورزی است

 

 

از عشق خواهم گفت

از زيبايي نگاه تر شده از آن

غم تنهايي آن را

در شب مهتاب خواهم دید

 

ياد نگاهت

در قلبم امروز افتاد

زير پنجه هاي غم

فشرده شد

 

 به ياد آوردم

باد وحشي را

كه بنياد تو را از جا كند

هرزه گرد آن باد خود كامه

عطر دل انگيز گيسويت را برد

 

بر بال سفيد ابرها

رفتم و رفتم تا رسيدم

به شهر خاطره هايم

 

پاي مي نهد در كوي من

آرام آرام يادها

خاطرات گمشده پر پر مي زند در ذهن من

بگذر اي خسته دگر از كوي من

كه دگر من مي شوم غرق در اين گردابها

 

آرزو دارم كه روزي

با صبا همراه شوم

بگذرم از اين مغاك

راه گيرم تا روم

سوي آن منزل سرا

خوش بخوابم با طرب

تا شود آسوده سر اين جسم من

تا شود آسوده سر اين جسم من

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 17:29  توسط کلئوپاترا فيليپ |