تبليغاتX
منم کلئوپاترا دختر فیلیپ
زندگی سراسر عشق ورزی است

ای صدای سرخوش باغ دلم

ای نگه کرده به رخسار دلم

جام می نوشیده از دست توام

مست و سرخوش از عطر دل انگیز توام

 

چند روزی است که از سفر برگشته ام از سفری که هر کسی به فراخور دریافت حالاتش سخن می گوید... آشفتگی کلماتی که یاری نمیکنند بیان را و من متحیر و گیج انگار نبودم و انگار نرفتم ... انگار اینجایم و انگار نیستم...

میخواستم خاطراتم را بنویسم ولی وقتی به آنجا رسیدم یکسر شدم خاطره و فراموشم شد همه بودنم...

مدینه نزدیکتر از قلبم و من محو و صامت شایدم گیج و هول

و اما مسجدالحرام دورتر از مکه (البته نه از نظر بعد مسافتی) وقتی که وارد مسجدالحرام می شدی جذبه آن تو را به این گمان می انداخت که وارد شهر جان شدی که هزاران کیلومتر از شهر مکه فاصله دارد... آری شهر جان و باید تفاوت می داشت با شهری که در آن واقع شده بود

وقتی که از آن خارج می شدی بر می گشتی به شهر مادی و تو لمس میکردی تفاوتها را، بی حرمتی ها را به نوع انسان و الا آخر...

هنگامی که صدای اذان از گلدسته های مساجد به گوش جان میرسید و گرمای نفس گیر به اوج خود، زمین تفت دیده، هرم گرمایش صورتت را می گدازد و تو حیرانی که این چه شهریست ...

 

هرگز نتوانستم اعراب را بفهمم شاید یه مشکلی در این میان بود و یا شاید ... ولی آنجا به وضوح می توانی زن بودن را لمس کنی... که تو همیشه جنس دوم هستی و ملعبه دست مرد کاری که محمد (ص) برای اعتبار بخشیدن به زنان انجام داد به فراموشی سپرده شده... تو هرگز حق نداری به خاطر اینکه زن هستی دست به درب خانه خدا بزنی ... بخاطر اینکه زن هستی صف اول حجر اسماعیل نماز بخوانی و وای اگر اینکار را ندانسته انجام دهی ابایی ندارند که تو را به وحشیانه ترین حالت پرتاب کنند بیرون و ....

 

همیشه آرزو داشتم سرزمین محمد (ص) را ببینم شاید که نقطه پایانی باشد برای بیقراریهایم موقعی که در شهر مدینه بودم کمتر به این نکته توجه کردم که تو حق نداری به راحتی قبر محمد (ص) را ببینی چه برسد به لمس آن ... چون حس میکردم در تمام مدت همراهم می باشد و این حس کمتر اجازه می داد تحقیرها را ببینم ولی وقتی وارد مکه شدم آه از تنهایی و بی کسی ... احساس غربت کردم ولی هنگامی که وارد مسجدالحرام شدم اصلا فراموشم شد که بیرون از این درها چه حسی داشتم ولی وقتی در کنار خانه خدا اینچنین توهین ها را دیدم لرزیدم و یخ کردم آیا تو هم چنین می پنداری ای خدایم که ما جنس دوم هسیتم؟ چرا و چراهای بی پاسخ شایدم ... نمی دانم... آنجا بیاد آوردم که در مدینه چقدر علی (ع) را بدینوسیله تحقیر کردند!!! با این تعبیر که زن انسان حقیری است البته اگر از نظر آنها اصلا انسان باشد... فقط از باب علی (ع) زنها اجازه وارد شدن به مسجدالنبی را داشتند و چقدر این باب خاموش و تنها واقع شده بود ...

ولی جدای همه این ها، ما زنها هستیم که شما مردها هستید (حس فمینیستی حاصل از دیدن تحقیرها)

 

و در آخر ... به مردها بگوید هر چقدر می خواهید زنان را تحقیر کنید نیمه تکمیلی خودتان را حقیر کرده اید

 

و بالاتر از آن دوستت دارم ای خدایم فراتر از همه اینها چون تو فراتر از این حرفها هستی و می جویمت خواه در ایرانم باشد خواه جای دگر

 

کلئوپاترا دختر فیلیپ

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 14:3  توسط کلئوپاترا فيليپ |