تبليغاتX
منم کلئوپاترا دختر فیلیپ
زندگی سراسر عشق ورزی است
 

قول می دهم تا چند روز دیگه چیزی ننویسم ولی یک سوال بزرگ داشتم: چرا شیعیان اینقدر از خالد بن ولید بدشان می آید؟؟!!!! 

در کتاب اسلامهای معارض خواندم که این شخص بعد از رحلت محمد (ص) در گسترش دین اسلام و جنگ با اشخاص مدعی نبوت خیلی جنگیده است.

لطفا به سوال من جواب دهید تا خدایتان پاداش نیکو به شما عنایت نماید...

 

کلئوپاترا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 8:43  توسط کلئوپاترا فيليپ | 

  

 


 

برف میبارد

برف میبارد به روی خار و خارا سنگ

آنک،آنک ،کلبه ای روشن

در کناره شعله آتش

قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز

گفته بودم زندگی زیباست"

گفته ونا گفته ای بس نکته ها کاین جاست

آسمان باز

آقتاب زر

باغهای گل

دشتهای بی در و پیکر

آمدن، رفتن، دویدن

در غم انسان نشستن

پا به پای شادمانیهای مردم، پای کوبیدن

کار کردن، کار کردن

آرمیدن

آری، آری، زندگی زیباست

زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست

گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست

ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست

زندگانی شعله میخواهد

صدا در داد عمو نوروز

شعله ها را هیمه باید روشنی افروز"

کودکانم، داستان ما ز آرش بود

او به جان خدمتگذار باغ آتش بود

روزگاری بود

روزگار تلخ و تاری بود

بخت ما چون روی بد خواهان ما تیره

دشمنان بر جان ما چیره

ترس بود و بالهای مرگ

کس نمی جنبید، چون بر شاخه، برگ از برگ

سنگر آزادگان خاموش

خیمه گاه دشمنان پر جوش

انجمنها کرد دشمن

رایزنها گرد هم آورد دشمن

تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند

هم به دست ما شکست ما براندیشند

نازک اندیشانشان، بی شرم

که مباداشان دگر، روز بهی در چشم،

 

یافتند آخر فسونی را که می جستند
...

چشمها با وحشتی در چشم خانه هر طرف را جستجو می کرد

وین خبر را هر دهانی زیر گوشی باز گو می کرد

آخرین فرمان

آخرین تحقیر

مرز را تیری می دهد سامان

گر به نزدیکی فرود آید

خانه هامان تنگ

آرزوهامان کور

ور بپرد دور

تا کجا؟ تا چند؟

آه ! ... کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان؟

هر دهانی این خبر را باز گو می کرد

چشمها، بی گفتگویی، هر طرف را جستجو میکرد

لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور

دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر

کودکان بر بام

دختران بنشسته بر روزن

مادران غمگین کنار در

کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته

خلق چون بحری برآشفته

به جوش آمد

خروشان شد

به موج افتاد

برش بگرفت و مردی چون صدف

از سینه بیرون داد

"
منم آرش "

چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن

"
منم آرش، سپاهی مرد آزاده

به تنها تیرو ترکش، آزمون تلختان را اینک آماده

کمانداری، کمانگیرم

شهاب تیز رو تیرم

مرا تیر است آتش پر

مرا باد است فرمانبر

ولیکن چاره امروز، زورو پهلوانی نیست

رهایی با تن و پولاد و نیروی جوانی نیست

پس آنگه سر به سوی آسمان بر کرد

به آهنگی دگر، گفتار دیگر کرد

"
درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود

که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود

به صبح راستین سوگند

به پنهان آفتاب مهربارپاک بین سوگند

که آرش جان خود در تیر خواهد کرد

پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند

درنگ آورد و یکدم شد به لب خاموش

نفس در سینه ها بی تاب میزد جوش

زمین خاموش بود و آسمان خاموش

تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش

به یال کوهها لغزید کم کم پنجه خورشید

هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید

نظر افکند آرش سوی شهر آرام

کودکان بر بام

دختران بنشسته بر روزن

مادران غمگین کنار در

مردها در راه

دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز

راه وا کردند

کودکان از بامها او را صدا کردند

مادران او را دعا کردند

پیر مردان چشم گردانند

آرش، اماهمچنان خاموش

از شکاف دامن البرز بالا رفت

وز پی او

پرده های اشک پی در پی فرو ریخت

...

شامگاهان

راه جویانی که می جستند، آرش را به روی قله ها، پی گیر

باز گردیدند

بی نشان از پیکر آرش

با کمان و ترکشی بی تیر

...

آری آری، جان خود در تیر کرد آرش

کار صدها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش

تیر آرش را سوارانی که می جستند بر جیحون

به دیگر نیمروز از پی آن روز

بر تناور ساق گردویی فرو دیدند

و آنجا رااز آن پس مرز ایرانشهر و توران باز نامیدند

...

آفتاب و ماه را در گشت

سالها بگذشت

در تمام پهنه البرز

وین سراسر قله مغموم و خاموشی که می بینید

وندرون دره های برف آلودی که می دانید

رهگذرهایی که شب در راه می مانند

نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند

با دهان سنگهای کوه، آرش می دهد پاسخ

می کندشان از فراز و از نشیب جاده ها، آگاه

می دهد امید

می نماید راه

 

 

سیاوش کسرایی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 12:57  توسط کلئوپاترا فيليپ | 
 

خواب آلوده ام٬ رویازده ام٬ شگفتا کجایم به قول حبیب کجایم من نمی دانم٬ خسته ام٬ خسته نیستم... گوی روی فرش ابرهای مخملی طی طریق عمر میکنم ... اندکی می ایستم و به پایین می نگرم و دمی در خود فرو می روم... ناگاه شگفت زده هبوط می کنم... یاد جبل الرحمه می افتم مکان هبوط آدم و حوا به زمین و آغاز بدبختهای انسان... شاید هم آغاز شروع زیاده خواهی نوع بشر... یا شایدم ....

 

کلئوپاترا

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 9:17  توسط کلئوپاترا فيليپ | 
 

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش

بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش

نازها زان نرگس مستانه اش باید کشید

این دل شوریده گر آن جعد و کاکل بایدش

ایدل اندر بند زلفش از پریشانی منال

مرغ زیرک چون بدام افتد تحمل بایدش

 

کلئوپاترا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:6  توسط کلئوپاترا فيليپ | 
 

بیشتر وقتها به این فکر میکنم که چرا جوونهای امروز اینقدر پر توقع و بی فکر هستند البته نمی شه گفت بی فکر ولی یه جورایی بیشتر به فکر خودشون و راحتی خودشون هستن تا دیگران و خیلی افسوس می خورم چون هم نسلهای من کسانی بودن که بیشتر به فکر دیگران بودن تا خودشون ....   که اگر اینطور نبود هشت سال جنگ و کی می رفت می مرد ....

 

کلئوپاترا

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 9:42  توسط کلئوپاترا فيليپ | 
 

سروده عشق

ای سراسر وجودم

برایم با دستان مهربانت

سقفی بساز عاشقانه

تا زیر تگرگ

گل برگهای لطیف دلم

پرپر نشود

 

کلئوپاترا

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 9:5  توسط کلئوپاترا فيليپ | 
 

پریشب داشتم برنامه کانال یک را نگاه میکردم دکتر ابراهیم ویکتوری برنامه داشت و در مورد کتاب جدیدش صحبت میکرد و همچنین در کتاب شگفتیهای جهان گفته بود که به تازگی علم ثابت کرده که این جهان را خدایی عالِم به وجود آورده !!!!!!! هزار تا شاخ روی سر مبارکم رویید و تازه یه چیز دیگه نیز این جناب دکتر کشف کردند و اینکه این خدا با خدای مذهبیون فرق داره!!!!! حالا بازم بگید چرا یونانی ها به صد تا خدا اعتقاد دارن....

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 7:36  توسط کلئوپاترا فيليپ | 

 

شعرهای بس زیبا و جان سوز از شادروان هدیه که شادروان هایده با اون صدای خوشش خواند که جاودان باقی خواهد ماند

 

ای مـــاه من ای میــــر من

ای کعبه و ای پیـــر من

منظورم از مستی تویـــی

ای عشق عالم گیر من

از مستــــی ام منظــور تو

خمــخانه تو انگــــور تو

جــانــا ســــراپا نــــــور تو

از می تویی تفسیـر من

آزاده دل بستــــــــــــه ام

دلبسته ی وارستــه ام

صد پــاره نگسستـــــه ام

ای عشق تو زنجیـر من

بی می کجا می خواره ام

بی لطف تو بیچـــاره ام

غم دیــــده غمبــــــاره ام

ای وای از این تقدیر من

از عشق زیباتــــر تویــــی

از اشک والاتر تویــــــی

از گریــــه بالاتر تویـــــــی

در این شب دلگیــــر من

ای مـــاه من ای میـــر من

ای کعبه و ای پیـــــر من

بگذر که خواهــــــم بگذری

باز از سر تقصیــــــر من

 

دلی دارم فـــــدای عشــــق و دیــــده

مصیبت های دنیــــــــــا رو کشیــــــده

بمیرم من واسه اون دل شکستـــــــه

که چـــون من خیـــــــری از دنیا ندیده

من از این شب شب هجران چه گویم

از این گردونه ی گردون چه گویـــــــم

تو که چشمات طبیب درد مــن نیست

من از دردای بی درمـــون چه گویــــم

غم و درد و پریشونی از این عشـــــق

که می دونم جدایی در کمینـــــــــــــه

هـــزارون غم زدن خنجـــر به جونـــــم

چه گویــــــم کار این دنیــــــا همینــــه

 

در دلم ابر تو می بارد عشق

سینه ام داغ تو را دارد عشـق

باورم نیست کسی از غم تو

دل دیــــــــــوانه نیازارد عشق

باور نیست کسی زخم تو را

بر دل خون شده نگذارد عشق

آن غریقم که نترسد از مـوج

تن به دریای تو بسپارد عشق

 

واسه من که دل شکسته ام

از غم زمونه خسته ام

اگر مستی هم نباشه

می پرستی هم نباشه

دیگه چی تو زندگی

درمون دردهای منه

اگر میخوونه نباشه

پس کجا جای منه

من می خوام به خونه خدا برم

اگر میخوونه نرم کجا برم

اگه قلبم و شکستن همه درا رو بستن

در میخوونه که بازه مستی هم که چاره سازه

بعد از این سراغم و شب میخوونه بگیر

بعد از این سراغم و از می و پیمونه بگیر

نمی خوام کنار این مردم بی وفا برم

پیش کی عاشق و دیوونه و بی خیال برم

آخرش مستای میخوونه بدادم میرسن

ساقی و شراب و پیمونه به دادم میرسن

بعد از این سراغم و شب میخوونه بگیر

بعد از این سراغم و از می و پیمونه بگیر

من میخوام بخوونه خدا برم

اگر میخوونه نرم کجا برم

 

کلئوپاترا

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 10:33  توسط کلئوپاترا فيليپ |