تبليغاتX
منم کلئوپاترا دختر فیلیپ
زندگی سراسر عشق ورزی است
 

پریشب داشتم کانال .... را نگاه میکردم از قضا مجددا دکتر ویکتوری برنامه داشت... خلاصه از دکتر نادری هم که چند سال رییس سازمان.... بوده دعوت کرده بودند که یک مصاحبه ای درباره شاتل فونیکس داشته باشند کاری به اینها نداریم یک سوال بزرگ برای من بوجود آمد... حضرت دکتر فرمودند که چند سال پیش دو تا شاتل به مریخ فرستاند که یکی ش کرش کرد (یعنی سقوط کرد) و دیگری رفت پشت مریخ گــــــــــــــــم شد...   یعنی چی؟؟؟ فکر میکنم قبایل تازه کشف شده آمازون در این گم شدگی نقش اساسی دارند.  شما چی فکر میکنید.

 

کلئوپاترا

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 11:15  توسط کلئوپاترا فيليپ | 

 

اگر در تاریک روشنِ رویا بار دیگر با هم دیدار کنیم، باز با یکدیگر سخن می گوییم و شما برای من آوازی ژرفتر می خوانید.

و اگر دستانمان در رویایی دیگر به هم برسند، در آسمان، برجی دیگر بر می افرازیم.

 

من قدرت بابل و شکوه مصر و عظمت یونان را دیده ام، چشمان من هیچ گاه از دیدن خردی و حقارت کارهای آنان باز نایستاده.

با ساحران "عین دور" و کاهنان "اشّر" و پیامبران "فلسطین" نشسته ام و دمی از خواندن سرود حقیقت باز نمانده ام.

من آن فرزانگی را که بر هند نازل شد آموخته ام، در شعری که از قلب عرب جاری بود استاد شده ام و به موسیقی ملل غرب گوش سپرده ام.

با وجود این هنوز کورم و نمی بینم، گوشم سنگین است و نمی شنوم.

من قساوت جهان گشایانِ حریص را تاب آورده و طعم ستم مستبدان و اسارت زورمندان را احساس     کرده ام.

اما هنوز آنقدر توان دارم که با سرنوشت ناسازگار بستیزم.

من همۀ این ها را دیده و شنیده ام، اما هنوز کودکی بیش نیستم. در حقیقت کردار جوانی را نیز خواهم دید و خواهم شنید، پیر خواهم شد، کامل خواهم شد و به خدا رجعت خواهم کرد.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 11:21  توسط کلئوپاترا فيليپ | 

آرزویت را به آرزوی خدا

می سپارم

همراه با

فرشتگانش نیایش خواهم کرد

و به پاس

بوسه هایش

رنگ تب دار گل سرخ را

روی گونه هایم می پاشم

شب سیاه پرستاره را

به چشمانم جلوه می بخشم

خیرگی شفق را

به رویایم گره می زنم

و می دانم طلوع می کند

مهربانیش

چون که او

مهربانی را

با ذاتش آراسته است

 

کلئوپاترا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 10:40  توسط کلئوپاترا فيليپ | 

 

دیروز روز خیلی سختی بود بحدی که نزدیک بود روانم شاد بشه بماند که کلی هم دلم گرفته بود نوار فرخزاد و مخصوصا این ترانه اشک منو جاری کرد  بجا دیدم که این ترانه زیبا را بجای پست جدیدم بگذارم

ای شرقی غمگین
بازم خورشید در اومد
کبوتر آفتاب روی بوم تو پر زد
بازار چشم تو پر از بوی بهاره
بوی گل گندم تو رو به یاد میاره


ای شرقی غمگین
تو مثل کوه نوری
نذار خورشیدمون بمیره
تو مثل روز پاکی مثل دریا مغروری
نذار خاموشی جون بگیره

ای شرقی غمگین

وقتی آفتاب تو رو دید

تو شهر بارونی بوی عطر تو پیچید

شب راهشو گم کرد تو گیسوی تو گم شد
آفتاب آزادی از تو چشم تو خندید

ای شرقی غمگین

تو مثل کوه نوری
نذار خورشیدمون بمیره

تو مثل روز پاکی مثه دریا مغروری

نذار خاموشی جون بگیره

ای شرقی غمگین
زمستون پیش رومه

با من اگه باشی گل و بارون کدومه

آواز دست ما می پیچه تو زمستون

ترس از زمستون نیست که آفتابش رو بومه


ای شرقی غمگین
تو مثل کوه نوری
نذار خورشیدمون بمیره

تو مثل روز پاکی مثل دریا مغروری

نذار خاموشی جون بگیره

کلئوپاترا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 9:55  توسط کلئوپاترا فيليپ |