تبليغاتX
منم کلئوپاترا دختر فیلیپ
زندگی سراسر عشق ورزی است

 عاشقتم

این تنها صدایی است که از قلبم می شنوم

عاشقتم

چه کسی؟

نمی دانم

 

می خندم

بیهوده

خودش هم نمی داند عاشق کیست

یا شاید

عاشق چیست

 

زمین تا آسمان فرق است

بین کیست و چیست

 

عاشقتم

شاید خودم

شاید خودش

شاید من

شاید

 

هر چه هست

می رنجم

 

از این کلمه فرار میکنم

چون در پای بست آن

ماری خفته است

ترسناک

بی رحم

در کمین

تا با کوچکترین اشتباه

ترا ببلعد

خاموش خاموش

حتی دیوار هم نمی تواند پی ببرد

به خورده شدن تو

تنها خودت صدای له شدن استخوانهایت را می شنوی

و می میری

آرام و دهشتناک

 

 نه

عاشق نباش

آن مار را بکش

قبل از اینکه کشته شوی

 

و می کشم

آن مار را

 

چقدر کشتن آسان است

پس بمیر

آسان

 

کلئوپاترا فیلیپ

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 9:11  توسط کلئوپاترا فيليپ | 
 

خیلی خسته و سوت و کور شده بودم احساس می کردم در یه مرداب متعفن دست و پا میزدم و راهی برای رهایی نبود... با تمام سختی ها و با تمام بی حالی ها تصمیم گرفتم هجرتی چند روزه از تهران داشته باشم... کجا باید میرفتم تا از این همه کسلی و خستگی می رهیدم ... شیراز

شیراز

شیراز

شیراز

پژواکهای ذهنم بلاخره به فریاد تبدیل شد و به فکر افتادم برم شیراز بعد از بیست سال

با چه تغییراتی روبرو میشم؟ این سوالی بود که مکررا از خودم می پرسیدم

شیراز

شهر شور و عشق ٬ شهر جان و جهان

از ترس افتادن تالاپ تالاپ هواپیماها و با تعجب بسیار نبودن مسیر قطار مجبور شدم با اتوبوس برم. سیزده ساعت توی ماشین نشستن و بخودم لعن و نفرین فرستادم که ای کاش با هواپیما میرفتم لااقل یا می مردم یا می رسیدم ... بهرحال رسیدم٬ نفس کشیدم و بعد از مدتها لبخند واقعی روی صورتم نقش بست... زیباست

زیباست

شیراز

توی ذهنم هی تکرار میشد

و گشتم و گشتم و گشتم

شبها هم در حافظیه دیدن دخترها و پسرهای جوان قلبم را شاد میکرد

شیراز بود

شهر شعر و شور و عشق و نفس

راستی یکی از نواده های حافظ را هم زیارت کردم

 

کلئوپاترا فیلیپ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 18:9  توسط کلئوپاترا فيليپ |