تبليغاتX
منم کلئوپاترا دختر فیلیپ
زندگی سراسر عشق ورزی است

 

یه خونه قدیمی پر از عطر امین الدوله های پیچ در پیچ که دیوارهای آنرا را پوشانده بود برایم خاطره های تلخ و شیرین را زنده گرداند. صدای خاطره ها با گامهایم روی سنگ فرش حیاط خانه همصدا شده و مرا از خود جدا کرده و می برد به جایی که صدای خنده کودکانه ام فضای خانه را پر می کند. اصلا آیا کودکانه ای هم دارم؟ همیشه از خود سوال کردم ولی هیچ چیز به یادم نمی آید. شاید با گامهای بلند از آن گذشته ام و برای همین است که بیشتر اوقات دلتنگ کودکانه های نداشته هستم.

دوباره بی خوابی های عذاب آور چنـــدی است به ســـراغم آمده از این بی حوصلگی ها خسته ام. شتاب دارم برای گذشتن از آنها. در و دیوار خانه دوباره سیاهند.

چشمانم را می بندم و بدنبال کودکانه هایم میگردم. نیستند. چرا نیستند؟ کجا جایشان گذاشته ام؟

خیلی وقت بود که از چیزی هراس نداشتم ولی چند شب پیش هراسی وحشتناک مرا کشت و زنده کرد بقدری این هراس زنده بود که زیر آوار دهشتناکش شکستن استخوانهایم را شنیدم و له شدم.

چرا دوباره ذهنم بیکار شده و دنبال بهانه های بیهوده می گردد.

 

به پدرم می گویم میخوام اسم و فامیلیم و عوض کنم.

متعجب نگاهم میکند و با احتیاط می پرسد چرا؟

شیطنت از سر و روی مبارکم می بارد: چون میخوام شما و مامان را به فرزندی قبول کنم....

با خنده سرش را تکان میدهد و هنگام گذشتن از کنارم دستی به کله مبارک و اندیشمندم می کشد، صدای آه کشیدنش را می شنوم و می گذرد نگران.... و خنده شطینت آمیزم به آسمان می رود .

 

کلئوپاترا فیلیپ

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 10:27  توسط کلئوپاترا فيليپ | 

 

چندی قبل تصمیم گرفتم قالب وبلاگم را عوض کنم هنوز ایده خاصی به ذهنم نرسیده و از طرفی چند تا از دوستان غر می زنند که قالب وبلاگت سنگینه ما نمی توانیم لود کنیم خلاصه فعلا این قالب را انتخاب کردم تا بلاخره ایده مورد نظرم را پیدا کنم.

 

کلئوپاترا

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 8:49  توسط کلئوپاترا فيليپ |